X
تبلیغات
قصه های خاله زرافه - داستان سنجاب (برای کودکان در شناخت احساسات و خصوصا حس ترس)
داستان ها و مطالبی که سعی شده است با زبان زرافه ها هماهنگ باشد...

     شب و سنجاب  

توی یک جنگل سرسبز و پُر درخت  که حیوانات مختلفی در آن زندگی می‌کردند یک سنجاب کوچولو بود که توی سوراخ تنه‌ی یک درخت کاج بزرگ و قدیمی زندگی می‌کرد.

سنجاب قصه‌ی ما صبح به صبح که با طلوع خورشید از خواب بیدار می‌شد از لانه‌اش بیرون می‌آمد و به آسمان و پرنده‌ها و درختان سلام می‌کرد و بعد از تمیز کردن دم و بدن و دست و صورتش، به دنبال غذا می‌رفت. بعد از اینکه غذای کافی برای سیر شدنش پیدا می‌کرد و چند بلوط و فندق را با دندانهای تیزش پوست می‌کند و می‌خورد مشغول بازی و ورزش و جست و خیز، و رفت و آمد با حیوانات دیگر جنگل، که دوستانش بودند، می‌شد.

تمام روز همین‌طور می‌گذشت تا وقت غروب که دیگر خسته و خواب آلود می‌شد و به طرف لانه‌اش در درخت کاج برمی‌گشت و بعد از تمیز کردن دندان‌های سفید و کوچولویش آماده‌ی خواب آرام شبانه‌اش می‌شد.

روزها و روزها همین طور می‌گذشت تا اینکه یک شب که سنجاب کوچولو تازه خوابش برده بود با صدایی از خواب پرید. صدا برایش جدید بود و تا به حال چنین صدایی نشنیده بود. تعجب کرد و کمی ترسید، سعی کرد خوب گوش بدهد تا بفهمد که صدا از چیست و کجاست؛ اما نتوانست تشخیص بدهد و رفته رفته بیشتر ‌ترسید. آرام از جایش بلند شد تا به طرف درب لانه‌اش برود و بیرون را نگاه کند و بفهمد صدا از کجاست اما وقتی دید که همه جا تاریک است و هیچ نوری نیست که بتواند اطراف را ببیند، وحشت کرد و ترجیح داد سرجایش برگردد.

یکی دو ساعتی گذشت و صدا قطع نشد، سنجاب کلافه شده بود. از یک طرف خوابش می‌آمد و خسته بود و از طرف دیگر نمی‌توانست از ترس بخوابد. چند بار فکر کرد داد بزند و کمک بخواهد اما از شدت ترس منصرف شد.

سنجاب خیلی تلاش کرد که با دم پشمالویش روی گوش‌هایش را بپوشاند اما صدا آن‌قدر بلند بود که باز هم شنیده می‌شد. کم کم داشت هوا روشن می‌شد که دیگر پلک‌هایش سنگین شد و برای ساعاتی خوابش برد....

وقتی چشمهایش را باز کرد، هوا روشن بود اما احساس کرد هنوز خسته است و بدنش درد می کند و اصلا سرحال نیست هنوز گیج بود که چرا چنین احساساتی دارد که با شنیدن همان صدایی که دیشب شنیده بود، به یاد آورد که دیشب چه ماجراهایی داشته است و چقدر بی خوابی کشیده. به سرعت از جایش بلند شد تا در روشنایی روز محل صدا را پیدا کند. حالا دیگر خورشید همه جا را روشن کرده بود و می شد به راحتی اطراف را دید.

سنجابک به دقت گوش کرد تا محل صدا را پیدا کند، خوب که گوش کرد به نظرش رسید صدا از پشت درخت لانه اش می‌آید، آرام درخت را دور زد و با کمی اضطراب سعی کرد به دقت همه جا را نگاه کند. عجیب بود! صدا از همان جا بود اما چیزی دیده نمی‌شد. ناگهان دید یک برگ کوچک روی زمین تکان می خورد، برگ را برداشت و شگفت زده چشمش به جیرجیرکی که با آرامش مشغول آواز خواندن بود، افتاد.

نفس عمیقی کشید و لبخندی زد. اول کمی خودش را سرزنش کرد که چرا از موجود به این کوچکی ترسیده بوده است اما بعد به خودش حق داد چون تا به حال چنین تجربه ای نداشته و این صدا برایش جدید بود؛ تازه اصلاً نمی توانست پیش بینی کند که صدای به این بلندی، مربوط به موجودی به این کوچکی باشد.

احساس کرد که آرام شده و اضطراب و ترسش از بین رفته است. به همه‌ی آنچه از دیشب تا حالا گذشته بود فکر کرد و با صدای بلند به جیرجیرک صبح به خیر گفت و به دنبال غذا به راه افتاد.

برگرفته از داستان جغدسفید از کتاب "قصه گویی"    نویسنده آرتور روشن- مترجم بهزاد یزدانی و مژگان عمادی

برگردان سحر بیرم آبادی

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:44  توسط سحر |